تبليغاتX
یادداشت های خودمانی

یادداشت های خودمانی

نگاهی دیگر به مسائل زندگی روزمره

توصیه هایی جالب برای لذت بردن از زندگی!!!

1-   به تماشای غروب آفتاب بنشینید.


2-   بیشتر بخندید.


3-   کمتر گله کنید.


  4- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنید.


  5- هدیه‌هایی که گرفته‌اید را بیرون بیاورید و تماشا کنید. شاید برایتان قابل استفاده

 باشند.


  6- دعا کنید..


  7- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنید.


  8- هر از گاهی نفس عمیق بکشید.


  9- لذت عطسه کردن را حس کنید.


  10- قدر این که پایتان نشکسته است را بدانید.


  11- زیر دوش آواز بخوانید.


  12- با بقیه فرق داشته باشید.


  13- کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.


  14- به دنیای بالای سرتان خیره شوید.


  15- با حیوانات بازی کنید.


  16- کارهای برنامه‌ریزی نشده انجام دهید. برای انجام آن در همین آخر هفته

برنامه‌ریزی کنید!


  17- برای کاری برنامه‌ریزی کنید و آن را درست طبق برنامه انجام دهید. البته

کار مشکلی است!


  18- از تناقضات لذت ببرید.


  19- دستان خود را در آسمان تکان دهید.


  20- در حوض یا استخری که ماهی دارد شنا کنید، کنار آنها.


  21- از درخت بالا بروید.


  22- در حال رفتن به کلاس، یکبار دور خودتان بچرخید.


23-   به دیگران بگوئید که خوشگل شده‌اند.


  24- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، …) برای خودتان

جمع‌آوری کنید.


25-   هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه بروید.


  26- آدم برفی یا خانه ماسه‌ای بسازید.


  27- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشید پیاده روی کنید.


  28- وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان یک بستنی بخرید و با لذت

بخورید.


29-   جلوی آینه شکلک در بیاورید و خودتان را سرگرم کنید.


30-   فقط نشنوید، سعی کنید گوش کنید.


  31- رنگهای اصلی را بشناسید و از آنها لذت ببرید.


  32- وقتی از خواب بیدار می‌شوید، زنده بودنتان را حس کنید.


  33- زیر باران راه بروید.


  34- تا جایی که می‌توانید بالا بپرید.


  35- برقصید. حتی در تختخواب.


36-   کمتر حرف بزنید و بیشتر بگوئید و از ایمیل های من لذت ببرید


  37- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشوید، حرکات ورزشی انجام دهید.


  38- بازی شطرنج را یاد بگیرید.


  39- کنار رودخانه یا دریا بنشینید و در سکوت به صدای آب گوش کنید.


  40- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 0:54  توسط علی اکبر غلامی  | 

جهشی بزرگ برای زندگی بهتر

سازنده‌ترین كلمه گذشت است، آن را تمرین كن.


پرمعنی‌ترین كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.


عمیق‌ترین كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.


بی‌رحم‌ترین كلمه "تنفر" است، از بین ببرش.


خودخواهانه‌ترین كلمه "من" است، از آن حذر كن.


ناپایدارترین كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.



بازدارنده‌ترین كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن.


با نشاط ترین كلمه "كار" است، به آن بپرداز.


پوچ‌ترین كلمه "طمع" است، آن را بكش.


سازنده‌ترین كلمه "صبر" است، برای داشتنش دعا كن.


روشن‌ترین كلمه " امید" است، به آن امیدوار باش.


ضعیف‌ترین كلمه "حسرت" است، آن را نخور.



تواناترین كلمه " دانش " است، آن را فراگیر.

 


محكم‌ترین كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش.

 


سمی‌ترین كلمه "شانس" است، به امید آن نباش.


لطیف‌ترین كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن.


ضروری‌ترین كلمه "تفاهم" است، آن را ایجاد كن.


سالم‌ترین كلمه "سلامتی" است، به آن اهمیت بده.


اصلی‌ترین كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن.

دوستانه‌ترین كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده نكن.


زیباترین كلمه "راستی" است، با آن رو راست باش.


زشت‌ترین كلمه "دورویی"است، یك رنگ باش.


ویرانگرترین كلمه "تمسخر" است، دوست داری با تو چنین شود؟


موقرترین كلمه "احترام" است، برایش ارزش قایل شو.


آرام‌ترین كلمه " آرامش" است، به آن برس.

عاقلانه‌ترین كلمه "احتیاط" است، حواست را جمع كن.


دست و پاگیرترین كلمه "محدودیت" است، اجازه نده مانع پیشرفت

بشود.


سخت‌ترین كلمه "غیر ممكن" است، وجود ندارد.


مخرب‌ترین كلمه "شتابزدگی" است، مواظب پُل‌های پشت سرت باش.


تاریك‌ترین كلمه "نادانی" است، آن را با نور علم روشن كن.


كشنده‌ترین كلمه "اضطراب" است، آن را نادیده بگیر.

صبورترین كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان.


قشنگ‌ترین كلمه "خوشرویی" است، راز زیبایی در آن نهفته است.


تمیزترین كلمه "پاكیزگی" است...


رساترین كلمه "وفاداری" است، سر عهدت بمان.


تنهاترین كلمه "گوشه‌گیری" است، بدان كه جمع همیشه بهتر از فرد

 بودن است.

 


هدفمندترین كلمه "موفقیت" است، پس پیش به سوی آن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 0:50  توسط علی اکبر غلامی  | 

تاثیر حرف دیگران

 

مردی در کنار جاده، دکه­ای درست کرد و در آن ساندویچ می­فروخت. چون گوشش

 سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی­خواند.

 او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ­های  خود را شرح داده

بود. خودش هم کنار دکه­اش می­ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می­کرد

 و مردم هم می­خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او

 آمد به کمک او پرداخت. سپس کم­کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان،

 مگر  به اخبار رادیو گوش نداده­ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا

 کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می­آید. باید

 خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به

مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می­دهد و روزنامه هم می­خواند پس حتماً آنچه

می­گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی

خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی­ایستاد و مردم را به خرید

ساندویچ دعوت نمی­کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند

 خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.

افغانی­ها ضرب­المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او

اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما

اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش

بده. این ضرب­المثل به خوبی اثر القاعات منفی دیگران را بر ما نشان می­دهد.

 

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه­های

 خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه­های شما را شکل می­دهند.

خواسته­های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه­ریزی می­کنند.

 

در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می­داد اما به خاطر افکار

 پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که

 فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می­شه و تلقین بهران مالی کشور،

 باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.

گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می­کنیم و به اونها اعتماد بی­خودی

می­کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می­کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه­ای

رو نمی­بینیم و چشمامون به روی  حقیقت­ها بسته می­بندیم.

خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو

 تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو

 پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف

درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 5:28  توسط علی اکبر غلامی  | 

قدر پدر را بدانیم

تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که سال نو جایشان در بین ما

خالیست.

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند

ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ

داد: کلاغ.


پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون

گفتم: کلاغه.


بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش

 موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!


پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به

 پسرش گفت که آن را بخواند.


در آن صفحه این طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم
۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی

 پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که

نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی

نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

 قدر داشته هاتون رو بدونید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 5:21  توسط علی اکبر غلامی  | 

حکایت مشکلات

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

چند وقتی بود که در حس بینایی دچار مشکل شده بودم.بخصوص هنگام مطالعه احساس می کردم که چشمانم توان زوم کردن و تشکیل تصویر واضح و روشن را ندارند.ضمن اینکه احساس می کردم برای دیدن نسبت به گذشته به نور بیشتری هم نیاز دارم.

به یک  چشم پزشک مراجعه کردم .ابتدا عکس زا چشمانم را پیشنهاد داد .عکس ها را گرفتم و به وی مراجعه کردم. چون چیزی از عکس ها متوجه نشد ،این بار برایم یک آزمایش خون نوشت.آن را هم انجام دادم. نتیجه را به نزد او بردم .او گفت چشمانت اشکالی ندارند و مشکل خاصی نداری و فقط باید با چشمانت بیشتر از گذشته  مدارا کنی .

چند روزی به همین منوال گذشت و رفته رفته مشکلات من بخصوص در مطالعه بیشتر شد.تصمیم گرفتم به یک چشم پزشک دیگر مراجعه کنم.چشم پزشک  دوم تا مرا معاینه کرد گفت که مجرای اشکی شما بسته شده است و باید جراحی شده و مجرا باز شود.

برای دو روز دیگر ساعت دوازده با ایشان هماهنگ کردم و به خانه بازگشتم.روز موعود به کلینیک  چشم پزشکی مورد نظر آقای دکتر رفتم و کارهای بستری شدن را انجام دادم و حتی لباس  مخصوص را هم پوشیدم .که از پزیرش کلینیک آمدند و گفتند که دکتر تماس گرفته و گفته که نمی تواند بیاید.و شما بروید و برای عمل جراحی بعدا با ایشان هماهنگ کنید. راستش از اول هم نسبت به این عمل جراحی چندان نظر مثبتی نداشتم و این اتفاق شک مرا به یقین تبدیل کرد که شاید

 را ه بهتری باشد.

برای هماهنگی به دکتر زنگ هم نزدم و چندان تمایلی هم به این کار نداشتم .باز هم دو روز گذشت و مشکل همچنان خودنمایی می کرد.تصمیم گرفتم که قبل از هماهنگی مجدد به نزد یک چشم پزشک دیگر بروم.روز یکشنبه عصر به یک چشم پزشک که اطلاعات خوبی از حاذق بودنش داشتم مراجعه کردم و ایشان با یک معاینه و خیلی سریع گفتند که باید عمل کنی .وی گفت دیگران را به یک آزمایش هم می فرستیم .اما مشکل چشمان شما بسیار واضح است و حتی احتیاج به آزمایش هم ندارد.

از دکتر خداحافظی کردم  و به سرعت به نزد دکتر دومی که مطب او هم در همان نزدیکی بود رفتم و برای سه شنبه یعنی دو روز بعد با وی هماهنگ کردم.در برگشت به روند این پروسه فکر می کردم که به ایستگاه اتوبوس رسیدم.پیرمردی در ایستگاه منتظر اتوبوس نشسته بود. با این جمله که خیلی وقته منتظر نشسته اید؟ سر صحبت را با وی باز کردم. ساعت هشت و نیم شب بود.به او گفتم که تا ساعت نه اتوبوس نخواهد آمد .این اتوبوس هایی که می روند آن جا می نشینند  و ساعت نه به بعد راه می افتند تا سرویس فوق العاده باشد و از مردم به جای صد تومان دویست تومان بگیرند.پیرمرد مرد گفت البته بعید نیست و در این دنیای وانفسا همه چیز ممکن است و از این بشر دوپا همه چیز برمی اید. او گفت که دیشب برای یک مسیر دویست متری راننده ی یک تاکسی از او مبلغ هزار تومان گرفته است.و هر چه اعتراض کردم فایده ای نداشته است.او اضافه کرد که نمی دانم چگونه مردم این پول ها را می خورند و از عواقب آن نمی ترسند.

بعد از مشکل خود گفت .او گفت که از یکی از روستاهای یکی از شهر های خراسان آمده و پسرش به علت بیماری سرطان در بیمارستان امید بستری است.او با گریه از پسرش و آنچه بر سر خانواده اش آمده صحبت می کرد.می گفت پسرم چهارده سال درس خوانده بعد هم سربازی اش را رفته است.چند وقتی بعد از برگشت از سربازی حالش به هم می خورد و او را به بیمارستان می برند و آن ها  او را به مشهد منتقل می کنند .و در مشهد با آزمایش هایی  که انجام می شود مشخص می شود که بیماری وی سرطان است. سرطانی پیشرفته، که حتی کبد او را هم گرفته.او با پشت دست اشکهایش را که به تندی بر گونه هایش می غلتید پاک می کرد.

خواستم به او دلداری بدهم .به وی گفتم خدا انشاء الله او را شفا بدهد .دعا کنید و به لطف و رضای خداوند امیدوار با شید.

پیرمرد  خدا را شکر می کرد و همچنان آرام می گریست.درک شرایط او بسیار سخت و دردناک است.با این سختی های زمانه  و با مشکلات فراوان بچه ای را بزرگ کنی ،با هزار امید و آرزو او را به مدرسه بفرستی .به امید قبولی او در دانشگاه شبها گریه کنی و به درگاه خدا دعا کنی و موفقیتش را از خدا بخواهی .او قبول شود و تو خدا را شکر کنی .در دل برایش آرزوهای دور و درازی می کنی و از نگریستن به قد و بالایش و موفقیت هایش لذت می بری .با هزارن نگرانی  و ترس پسرت را به سربازی می فرستی و روزها و دقایق را می شماری تا پسر رعنایت از سربازی با گردنی افراشته مثل یک مرد برگردد. حالا به فکر کار برایش هستی و در دل  با رویای ازدواج او زندگی می کنی و مشغولی که ناگهان دست تقدیر چنین رقم می زند . واقعا که سخت است و غیر قابل باور و غیر قابل درک. انسان یک لحظه فکر می کند که آیا مشکل بالاتر و سخت تری هم می تواند وجود داشته باشد؟

خواستم حال و هوای  گفتگویمان عوض شود .رو به پرمرد کردم و گفتم از روستا چه خبر ؟کشاورزی می کنی ؟ در منطقه خودتان  چه می کارید؟ بنده ی خدا گفت که من کارگر هستم و برای مردم کار می کنم و برای خودم زمین ندارم.

حال به همه ی آن چه در بالا به آن اشاره شد ،درد بی پولی را هم اضافه کنید! آنچه از نظر ما می گذرد این است که "از این بدتر دیگر نمی شود" .

مانده ام بنده ی خدا  با این هزینه های نجومی درمان چه می کند و چگونه  کمر این مشکل را خم می کند!البته امید که کمر خودش در این بحبوحه خم نشود!

آیا در این شرایط  قرار گرفته اید؟صد البته که خدا نکند در چنین شرایطی گرفتار شوید. اما آن ها که گرفتارند ،چه می توانند بکنند؟ و چه باید بکنند؟ جز این نیست که باید به خدا امید بست  و دل به او سپرد که او به احوال همه ی بندگان خود آگاه است. و فقط ایمان به خدا و امید به لطف او و دعا به درگاهش می تواند ادمی را از لغزش و افتادن در ورطه ی تباهی  و عصیان  نگهدارد.

کاری که همان پیرمرد دل سوخته می کرد و شکر خدا زمزمه اش بود زمزمه ای با تسلای اشک غلتان بر گونه هایش.

از صمیم قلب برای همه ی مریض ها و بخصوص این جوان روایت مان  آرزوی شفا می کنیم.

مقصود از همه ی آنچه  گذشت این بود که: "ما به مشکلات خود چگونه می نگریم؟" و چگونه با آن ها برخورد می کنیم؟

بیایید  هرگاه به مشکلی برخوردیم ابتدا  بیندیشیم که مشکل ما آیا واقعا مشکل است یا ما آن را آنقدر بزرگ کرده ایم که مشکل به نظر می رسد؟ این اندیشه و توقف زمان آرامش خاصی به انسان می دهد .وآن گاه  در سایه ی این  آرامش خاطر، به راه های حل مشکلمان بپردازیم. خواهیم دید که راه های حل زیادی به فکرمان خطور خواهد کرد.ضمن اینکه میبینیم که مشکل مان آن چنان که ما فکر می کردیم هم" مشکل" نبوده است.

دو روز بعد من هم برای عمل جراحی مجرای اشکی چشم به  اتاق عمل رفتم.و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 20:45  توسط علی اکبر غلامی  | 

در جستجوی خویش

اغلب ما، با خود، بیگانه ایم!

نمی دانیم" که هستیم "

و از سایر بیگانگانی که نمی دانند

چه کسی هستیم

می خواهیم که ما را دوست بدارند!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 20:47  توسط علی اکبر غلامی  | 

به دنبال خوشبختی!

خوشبختی توپی است

 

که

 

وقتی می رود

 

به دنبالش می دویم

 

و

 

وقتی می ایستد

 

بدان لگد می زنیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 20:42  توسط علی اکبر غلامی  | 

پدران فراموش می کنند!!!

طفلک من گوش کن... تو خفته ای و رخسارت را زیر انگشتان

کوچکت پوشانده ای .موهای مجعد طلائیت  بر پیشانی نمناکت

 چسبیده است.من آهسته خود را به خوابگاه تو رسانده ام،تا در

برابر تو اعترافی بکنم.هم اکنون که در دفتر خود به خواندن روزنامه

 مشغول بودم،امواج ندامت بر من تاختن گرفت.

امروز قدری با تو به درشتی رفتار کردم،بامداد که تو برای رفتن به

 مهد کودک مهیا می شدی به تو پرخاش نمودم،زیرا که دستمال

نمناک به بینی خود مالیدی .ملامتت کردم که کفشت واکس

خورده نیست و چون بازیچه های خود را به زمین افکندی از روی

خشم بانگی بر تو زدم.در وقت چاشت باز تو را به رعایت تربیت و

ادب متوجه کردم.تو شیر را ریختی و لقمه ها را نجویده فرو می

دادی.آرنج ها را به میز تکیه می دادی.،بیش از اندازه کره بر روی

نان خود می مالیدی.وقت رفتنت به طرف من برگشته،دست را به

 نشانه ی وداع  حرکت دادی و گفتی "خداحافظ پدر ".من در

جواب با ابروان درهم کشیده گفتم:"راست بایست".

شب که از کار برمی گشتم ،چون تو را در کوچه دیدم که بازی

 می کردی و زانو بر خاک می مالیدی و جورابت را پاره کرده

بودی.تورا در حضور همسالانت سر افکنده کردم و تو را به پیش

انداخته،به خانه آوردم و در راه غر می زدم که نمی دانی جوراب

چقدر گران است،اگر پول از کیسه ی خودت بود بیش از این ها

 دقت می کردی .

پس از آن به خاطر داری که  چه شد؟در حالی که سرگرم کارم

 بودم ،با نهایت شرم و احتیاط خود را به اتاق من انداختی.من

سر برداشته بی صبرانه از تو پرسیدم:"چه خبر است؟"تو پاسخی

 ندادی،اما بی اختیاربه جانب من دویدی و دستانت را بر گردنم

حمایل کردی وبا محبت و خلوصی که خداوند در قلب تو رویانده و

سردی  و خشونت من هم نمی توانست آن را پژمرده کند مرا در

آغوش فشردی... پس از آن رو به فرار نهادی و من صدای پای

کوچک تو را که از پله ها فرو می جستی تا مدتی  می شنیدم.

    آه فرزند!آن وقت کتاب از دستم افتاد و واهمه ای هولناک مرا

فرو گرفت.با خود گفتم مرض انتقاد و غیب جویی مرا پدری

پرخاشجو و زشت خو کرده است.تو را تنبیه کردم که چرا طفل

هستی ؟ نه این بود که به تو محبت نداشتم،اما توقع و انتظارم از

 تو بیش از اندازه ی عمر تو بود.من تو را با مقیاس تجارب سالیان

 دراز خود می سنجیدم.غافل بودم که چه مایه فتوت  و وظیفه

شناسی ونجابت در باطن تو نهفته است.دل کوچک تو مثل دامان

 سپیده دم که از پشت کوهسار برمی خیزد،روشن و پهناور

است.گواه من همین بس که با آن همه درشتی  باز هنگام خفتن

 پیش من آمدی و "شب به خیر" گفتی. اکنون باید گذشته را از

یاد ببرم.....امشب آمده ام تا با فرط پشیمانی و تاسف در کنار

بستر تو زانو بزنم.

من گناه کارم .با تو مانند مردی رفتار کرده ام. اکنون که تو را در

 بستر کوچکت  می بینم که خسته و بی کس افتاده ای،ملتفت

 می شوم که کودکی کوچک هستی .دیروز بود که در آغوش مادر

 گریستی و سرت را بر دوش او می نهادی.......

توقع من از تو فوق طاقت تو بوده است......خیلی بیش از

استعدادت از تو انتظار داشته ام.....

می دانم که در خواب هستی  واگر هم بیدار بودی،همه ی این

مطالب را درک نمی کردی.فردا خواهی دیدکه پدری حقیقی و

حسابی خواهم بود. باز رفیق و هم بازی تو خواهم شد،با خنده

 هایت خواهم خندید و با گریه هایت ،گریه خواهم کرد.و اگر هوس

 پرخاش و ملامت در من پیدا شود،زبانم را می گزم و این عبارت

را ورد زبان خود قرار می دهم:"این طفلی بیش نیست. این کودک

 خردسالی بیش نیست" 

                                                                  لیونینگ استون لارند

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 20:36  توسط علی اکبر غلامی  | 

شعر از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:

 

   به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

 اگر سفر نكنی،

 اگر كتابی نخوانی،

 اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

 اگر از خودت قدردانی نكنی. 

 به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

 زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

 وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند. 

   به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده عادات خود شوی،

 اگر همیشه از یك راه تكراری بروی … 

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی 

اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،

 یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

     تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی 

اگر از شور و حرارت، 

از احساسات سركش،

 و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

 و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،

 دوری كنی . . .،   

 تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

 اگر هنگامی كه با شغلت،

یا عشقت شاد نیستی،

آن را عوض نكنی

 اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی

 اگر ورای رویاها نروی،

 اگر به خودت اجازه ندهی 

كه حداقل یك بار در تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی .

 . .-امروز زندگی را آغاز كن!

 امروز مخاطره كن!

 امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

 شادی را فراموش نكن! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 0:48  توسط علی اکبر غلامی  |